به نام هستي‌بخش يکتا
صفحه نخست صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  اتاق گفتگو  •  جستجو  •  ليست اعضا  •  گروه‌ها  •  عضويت ورود
 گوشي رو بده به خدا! مشاهده موضوع بعدي
مشاهده موضوع قبلي
ارسال موضوع جديدپاسخ به موضوع
نويسنده پيغام
Empire
بابا ما ديگه کم آورديم!
بابا ما ديگه کم آورديم!


تاريخ عضويت: 31 May 2005
ارسالها: 2224
محل سکونت: From New Culture

ارسالارسال شده: پنجشنبه May 29, 2008 7:34 pm پاسخ به صورت نقل قولبازگشت به بالاي صفحه

من: الو سلام
فرشته: الو سلام بفرمایید.

من: خدا هست؟ می شه لطفا گوشی رو بدید به خدا؟
...
و خدا گفت: كاش همه به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب مي كردند تا تمام دنيا در دستشان جا مي گرفت.

_________________
شايد به اون چيزهائي که دوست داشتم نرسيدم!
اما
در عوض اون چيزهائي که نياز داشتم برام فراهم شد!
ديدن مشخصات کاربرارسال پيغام خصوصي
رز
سربازصفر!
سربازصفر!


تاريخ عضويت: 20 Feb 2010
ارسالها: 9
محل سکونت: گرگان

ارسالارسال شده: پنجشنبه Feb 25, 2010 10:41 pm پاسخ به صورت نقل قولبازگشت به بالاي صفحه

سلام خدا
راسته که ميگن آدم وقتي مي خواد حرف بزنه و دردودل کنه با کسي .حرفاش يادش ميره.
ميدوني خدا
خوبه که حرفامو نگفته مي شنوي.
اينم از بزرگيته
انقد بزرگي که حتي نمي زاري بندت واسه گفتن حرفاي دلش ...
ديدن مشخصات کاربرارسال پيغام خصوصي
Empire
بابا ما ديگه کم آورديم!
بابا ما ديگه کم آورديم!


تاريخ عضويت: 31 May 2005
ارسالها: 2224
محل سکونت: From New Culture

ارسالارسال شده: جمعه Feb 26, 2010 1:53 am پاسخ به صورت نقل قولبازگشت به بالاي صفحه

به چه نکته ي زيبايي اشاره کردي رز. ممنونم

_________________
شايد به اون چيزهائي که دوست داشتم نرسيدم!
اما
در عوض اون چيزهائي که نياز داشتم برام فراهم شد!
ديدن مشخصات کاربرارسال پيغام خصوصي
رز
سربازصفر!
سربازصفر!


تاريخ عضويت: 20 Feb 2010
ارسالها: 9
محل سکونت: گرگان

ارسالارسال شده: جمعه Feb 26, 2010 11:29 am پاسخ به صورت نقل قولبازگشت به بالاي صفحه

پیش از اینها فکر می‌کردم خدا
خانه‌ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه‌ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه‌های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه ، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، کهکشان

رعد و برق شب، طنین خنده‌اش
سیل و توفان ، نعره توفنده‌اش

دکمه پیراهن او، آفتاب
برق تیغ خنجر او، ماهتاب

هیچکس از جای او آگاه نیست
هیچکس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی‌رحم بود و خشمگین
خانه‌اش در آسمان، دور از زمین

بود، اما میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هرچه می پرسیدم، از خود، از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می‌گفتند: این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست

هرچه می‌پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، کورت می‌کند
تا شدی نزدیک، دورت می‌کند

کج گشودی دست، سنگت می‌کند
کج نهادی پای، لنگت می‌کند

تا خطا کردی، عذابت می‌کند
در میان آتش، آبت می‌کند

باهمین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیو و غول بود

خواب می‌دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله‌های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می‌شد نعرهایم، بی صدا
در طنین خنده‌ی خشم خدا ...

نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هرچه می‌کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

سخت، مثل حل صدها مسئله
تلخ، مثل خنده‌ای بی‌حوصله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

درمیان راه، در یک روستا
خانه‌ای دیدیم‌، خوب و آشنا

زود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست ؟
گفت: اینجا خانه‌ی خوب خداست

گفت: اینجا می‌شود یک لحظه ماند
گوشه‌ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفت و گویی تازه کرد

گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه‌اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟

گفت: آری، خانه‌ی او بی‌ریاست
فرش‌هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی‌کینه است
مثل نوری دردل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی‌های اوست
حالتی از مهربانی‌های اوست

قهر او از آشتی، شیرین‌تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می‌دهد
قهر هم با دوست، معنی می‌دهد

هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهر او هم یک نشان از دوستی است...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشناست

دوستی، ازمن به من نزدیک‌تر
از رگ گردن به من نزدیک‌تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می‌توانم بعد از این‌، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بی‌ریا

می‌توان با این خدا پرواز کرد
سفره‌ی دل را برایش باز کرد

می‌توان درباره‌ی گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره‌، صد هزاران راز گفت

می‌توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می‌توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند

می‌توان مثل علف‌ها حرف زد
با زبانی بی‌الفبا حرف زد

می‌توان درباره اش هر چیز گفت
می‌توان شعری خیال انگیز گفت...
ديدن مشخصات کاربرارسال پيغام خصوصي
Empire
بابا ما ديگه کم آورديم!
بابا ما ديگه کم آورديم!


تاريخ عضويت: 31 May 2005
ارسالها: 2224
محل سکونت: From New Culture

ارسالارسال شده: جمعه Feb 26, 2010 5:11 pm پاسخ به صورت نقل قولبازگشت به بالاي صفحه

ممنون. شعر قشنگی بود.

گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه‌اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟


فکر کنم اگه بخواهیم دعا همون برآورده بشه باید به صورت زیر با او درد دل کرد مثل یار قدیمی با او مشورت کرد.
می‌توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

_________________
شايد به اون چيزهائي که دوست داشتم نرسيدم!
اما
در عوض اون چيزهائي که نياز داشتم برام فراهم شد!
ديدن مشخصات کاربرارسال پيغام خصوصي
نمايش پيغامهاي ارسال شده قبلي:      
ارسال موضوع جديدپاسخ به موضوع


 پرش به:   



مشاهده موضوع بعدي
مشاهده موضوع قبلي
شما نمي‌توانيد در اين تالار موضوع جديدي ارسال کنيد
شما نمي‌توانيد به موضوعات اين تالار پاسخ دهيد
شما نمي‌توانيد پيغامهاي ارسالي خود در اين تالار را، ويرايش کنيد
شما نمي‌توانيد پيغام هاي ارسالي خود در اين تالار را حذف کنيد
شما نمي‌توانيد در نظرسنجي‌هاي اين تالار شرکت کنيد


تمام ساعات و تاريخها بر حسب 3.5+ ساعت گرينويچ مي‌باشند